خرید بک لینک
بغل می کنم تورا بغلی می شود همه ی تنم بغلی می کنم تو را گونه به گونه ... صورتت صورتی می شود صورتم صورتی می شود بغل میکنم تو را صورت به صورت... گونه به گونه... زیر گردنت بوی سیب می دهد ... تازه یادم می افتدقبل از بودنت ،خواب سیب سرخ دیده بودم الها

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 9:26

تا حالا پیش اومده براتون ؛وقتی کتاب شعر زنان را ورق می زنید،متوجه واژگانی مشترک بشوید با معنا و مفهو م مشترک ؟ وقتی زنی در شعرش حرف از درخت می زند گویا با این پدیده ی زنده ی طبیعی حس همذات پنداری میکند ...وقتی از خاک در شعرش،سخن به میان می آورد

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 9:26

۱) بعد از مدتها چیزی شبیه شعر آمد ...آمد و نشست درست کنار کلمه هایم...چقدر دلم برای شاعرانگی تنگ شده بود .....۲(امروز /آیینه به تقویم رومیزی ام دهن کجی می کند و هی خط می اندازد روی پیشانی آن تصویر آشنای روبه رو ...... ..من بیست ساله بودم شبیه

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 9:26

1. حالا که مینویسم اولین.روز آبان است و من و آبان همیشه حرفهایی از قدیم الایام باهم داشتیم...یادتان هست پاییز که به اینحای تقویم میرسید،می آمدم و کلی از شمع هایی که برای خاموش کردنشان،آرزوها داشتم،حرف میزدم.... 2. حالا که مینویسم، شب عاشوراست و من

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 9:26

1. بارون می باره این روزا .... چترم خیلی وقته گوشه ی کمد افتاده ....درست از همون روزهایی که نوشته های بارونی م رو همین جا تایپ می کردم....یادتونه؟ 2. تقویم رومیزی رسیده به ورقی که پاییز در اون پادشاهی میکنه.... و من به پنج آبان های پر خاطره ی سالها

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 9:26

گاهی همه چیز هست و یک چیز نیست و وقتی آن یک چیز نیست انگار هیچ چیز نیست،و چقدر کم بودن حتا یک چیز،همه چیز را تحت تاثیر میگذارد.

ودنبال همان یک چیز در زندگی سرگردانیم

یک چیزی که همه چیز را زیر سایه اش بگیرد

چترنیست

درخت هم نیست

دیوار هم نیست

اماسایه که بیندازد،همه چیز درست میشود.....

درست درست درست میشود......

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 23:16 توسط فاطیماکرمی| |

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 9:26

چمدانم را بسته ام.... ابروانم را برداشته ام... موهایم را بافته ام...انار دانه شده ای را مزه مزه خورده ام تا رنگ انار به خود بگیرد این لبهای رنگ پریده ام.... دستم بوی لیموی تازه میدهد...و کمی از عطر گلی را به رگ گردنم زده ام تا نفس نفس که میزنم تمام ت

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 9:26

هفت ساله که بودم اقاجانم برآیم دامن چین دار خریده بود...چرخ که می زدم دنیا.زیر پایم میچرخید و ستاره ها بالای سرم و من غش غش میخندیدم و مادرم قربان صدقه خنده هایم می رفت جای خالی دندان های شیری افتاده ام را که میدیدم در آینه، یک لحظه می ایستادم نگران.

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 9:26

صفحه بندی